*درخواست سیانور از داروخانه*
خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!
داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟
خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
چشمهای داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمیتونم به شما
سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را
از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه!
شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.بعد از
این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که
در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند. داروسازه به
عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!!!
به یاد ....
چشمانت دو نخلستانند به گاه سپیده دم...
یا، دو ایوان که ماه از منظر آنها دور می شود،...
به گاه خنده، چشمانت تاک برگ می آورد،
و نور می رقصد،...مانند ماه در رودخانه...
که پا رو به گاه سپیده دمان به نرمی،
می لرزاندش...
انگار در ژرفای چشمانت، ستاره ها می تپند...
غرقه در مهی از اندوه و مات...
چونان دریا که شامگاه دستانش را به آرامی
برآن می گذارد،
گرمی زمستان در آن است و لرزیدن پاییز...
مرگ، میلاد، تاریکی و روشنایی، نیز...
آنگاه با تمامی جانم، لرزش گریه بیدار می شود،
وسرخوشی وحشی که با آسمان دست می دهد...
مانند سرخوشی کودک اگر از ماه بترسد! ...
انگار کمانهای ابرهای نازک، ابرها را می نوشند...
وقطره در پی قطره در باران ذوب می شوند...
شامگاه خمیازه کشید، و ابرها همچنان،
از اشکهای سنگین شان می ریختند...
می دانی باران چه غمی را برمی انگیزد؟...
اگر ببارد، ناودانها چگونه گریه سرمی دهند؟...
و در آن، تنها، چگونه احساس گم شدن می کند؟...
فریاد باران،
مانند عشق است!...
یاد تو،
صدای تندرها را در دشتها و کوهها انبار می کند!...
یاد تو،
توفانها و آذرخش ها را می سراید...
یاد تو،
تبسمی است گل کرده،
در انتظار سپیده دمی نو...
یاد تو .......................
( س.م.ع)