درفش کوچکت را
در راه پاکان برافراشتم...
و به نجوا گفتم:
من از شما هستم...
سربلند پاپیش نهادم
گرسنگی آفتاب را می سراید...
آفتابی را
که پناه سپیده دم نزدیک است...
ودستانت که عشق است...
کبوتر سفیدی را،
که صلیب در آغوش دارد ترسیم می کند...
و شاخه ی زیتون به خون آلود را ! ...
اما روزها و سال ها سپری شدند
و اینک، ...
من از شما هستم !!
درگوش دشمنان پاکمردان زمزمه می شود،
و درفش کوچکت،
در قفای کشتگان ......... به گِل نشسته است ...
(س.م.ع)
ته نوشت:
سلام دوستان،
این دل گویه برا بعضیا تکراریه،میدونم...
ولی بخاطر بقیه ی دوستان که ندیدن گذاشتم...
قربون همتون... و قدمتون...
یا حق...........
آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد
مبادا
تصویرت در چشمانم آواره شود ...
--
خیلی زیبا بود
من قبلا ندیده بودم این دلنوشته زیبا رو
شایدم دیدم و یادم رفته
سید قشنگ می نویسی
قشنگ...
سلام...
برا من تکراری نبود...
اولین بار بود دیدمش....
زیبا....
مث اون کلیپه، پست قبلی....خیلی قشنگ بود
سلااااااااااااااام بر سید شاعر همرزم دیار جبهه و جنگ

خوبی؟؟؟ دستت درست........خسته هم نباشی.....
رخصت.........زت زیاد
خوفه که گذاشتی من نخونده بودمش...
مثل شعرای انقلابی بود...
اونجا به خون آلود"ه" نباید می بود؟